خودم 



Monday, July 24, 2006

این که یک نفر بتونه در چند جبهه نگران باشه خیلی عجیبه .نگران شمال رفتن اخر هفته هستم و نگران نمره فردای اقا حسینی و نگران....
اقا حسینی من رو خوب می شناسه ار اون ایمیل لعنتی و اشتباع نوشتن پائولی تا پروزه و تمرین دادن و .. همه و همه باعث شده منو خوب بشناشه ولی قطعا اسن سناخت منفی بوده و نه مثبت.شنیدم گفته نمرات افتضاح گرچه رضا می گه این بازی روانی هست ولی اگه بخواد راحت می تونه منو نابود کنه و بندازه .
با اینکه اعتراف می کنم این ترم 100% از نمراتم راضیم و انتظارم کمتر از این بود ولی تو لیزر بع من ظلم شد و نمره ام می تونست تا 18 بالا بیاد.
تو این دانشگاه به حرافا نمره دادن خیلی خوبه.
امیدوارم فردا یه 13 14 بده و کار رو تموم کنه.چون نگران وضع پایان نامه هم هستم.
الهی جز تو دستگیزی نیست پس کمکم کن.

Friday, June 09, 2006

تمام شد کلاسامون رو تعطیل کردیم و باید دو هفته دیگه امتحان میان ترم بدیم.نمی دونم چرا ولی خیلی نا امیدم.این هفته دیگه کاملا از هم کلاسیهامون نا امید شدم .همه تکنوازی می کنن و می خوان خرشون از پل عبور بدن و بی خیال بقیه هستن.
نمی دونم کی ولی می خوام زود تر تموم شه دیگه .....
فکر می کنم اگه حالت جامد بودم بیشتر به نفعم بود امیر و سجاد و شبیر اونجا هستن و اینجا....فقط نگرانی رو به ادم تزریق می کنن.
قبل از کلاس محاسباتی اصلا حرفی از پروزه نبود ولی یهو نمی دونم چی شد فلاپی یکی از خانوما رو شدو... نمی دونم کی باید اتحاد رویاد بگیریم.گرچه الان دیگه خیلی مهم نیست که هر کس چه می کنه.مدتهاست از همشون بریدم و به بی خیالی زدم.
قبلا هم گفته بودم الان هم می گم بعد از پایان درسم دلم برای هیچکدومتون تنگ نمیشه.
اینجا از دبیرستان هم بچه دبیرستانی بیشتر داره. باورش برام خیلی مشکله که یک نفر بعد از 22 سال درس خوندن هنوز منافع شخصی رو در نظر میگیره.ولی باید عادت کنم به این بچه بازیها و خود نمایی کردنها برای ارائه سمینار محاس

Sunday, May 28, 2006

برای من این هفته کاری هم تموم شد .خیلی سخته که در یک هفته 4 روزه به تمام کاات و درسلت برسی.مهم اینه که این هفته می تونم به کلاسام برسم.
هفته قبل میان ترم دینامیک داشتیم.از سوالات مزخرف و بی ارتباطش معلوم بود که هیچ ترتیب اثری به این امتحان نمی ده نه از سجاد نه از امیر و نه از محمد حسن چیزی نتونستم بگیرم چون اونا هم چیزی ننوشته بودن.
وجالب تر از همه این بود که اونایی که تقلب کرده بودن نگران بودننکنه بقیه زری ابشون رو بزنن(درست مثل دوره دبستان من).
به هر حال روز به روز به انتها نزدیم میشیم و لیزر رو اصلا نخوندم واقعا مشکل.این اقا حسینس هم انگار جز گیر دادن به میل من نظر دیگه ای نداره.مطمئنم نصفه بچه ها هنوز میل نزدن بهش به هر حال هر روز فاصلم از تک تک شون بیشتر میشه بین این همه نوخاله تو فیزیک اتمی شانس ما نوبره.

Sunday, May 14, 2006

امروز بالاخره ماشینم رو فروختم اخه کم کم اذیتم می کرد.بعد از 3 سال جدا شدن از اون برام سخت بود الان بی ماشین بد جور در عذابم.تازه الان رسیدم خونه از صبح در گیر ماشین بودم و بعد هم کابل برگردان منطقه ای از زنجان که زندان زنجان هم اونجاست.اولین باری بود که قدم به یک جای حصار کشی شده رفته بودم.همه جا سکوت و انگار بذر مرگ پاشیده باشن.الان رسیدم خونه و کتاب دینامیک و جزوه مسعودی به من چشمک می زنن ولی من اصلا ....
خیلی عقب موندم ترم قبل فقط ندر و نیاز نجاتم داد ولی این ترم نه با لیزر نه با دینامیک و اقا حسینی میشه سر و کله زد.نمی دونم چی کنم راستش اصلا انتظار ندارم در حد بقیه باشم بدون شک من مشکل دار ترین دانشجوی کلاسمون هستم.2 هفته اصلا سر کلاسام نرفتم جزوه رنگارنگ دینامیکم کاملا این رو نشون می ده.در این کلاس چیزی به نام رقابت برای من وجود نداره .من از تمام بچه ها کمتر می تونم درس بخونم مطمئنم کار من از تمام کار اونا سخت تره و ....
خنده ام می گیره وقتی می بینم خانمهای کلاس با حسرت از بالا پایین شدن نمراشون نسبت به بقیه رقبا حرف می زنن.من یک شکست خورده ام. قبل از ورود به دانشگاه اصلا فکر نمی کردم جو ارشد هم مثل دبیرستان سر شار از سوسئل بازی بچه های نوجوان باشه.
الان نمی تونم با قطعیت حرف بزنم ولی فکر می کنم بعد از پایان درسم(اگه بتونم تموم کنم)جز رفتارهای غریبانه و بچه گانه چیزی در ذهنم نمی مونه.راستش از همشون خسته شدم .چند نفری رو می شناسم که درس زده شدن دیگه مثل من دارن فقط گذران زمان مکن.راستش خیلی محکم می گم و داد می زنم دلم برای هیچ کدومتون تنگ نمیشه .بلند تر می گم دلم براتون تنگ نمیشه .با اینکه تو درس یک مغلوب بزرگم ولی تا سر حد وجود با تمام گرفتاریهای کاری می سازم تا این درس لعنتی رو تموم کنم ولی نه برای رقابت با شما برای ثابت کردن به خودم.راستش هنوز هم فکر می کنم یک نفراون بالا منو دوست داره و موقع گرفتاری هوامو داره .چون خودش هم می دونه همیشه به یادشم حتی وقتی گناه می کنم.....با تمام این حرفها دلم برای هیچکدومتون تنگ نمیشه.

Saturday, February 04, 2006

لعنتی ها تموم شدن.لعنتی ها امونم رو بریده بودن.فقط راحت شدم که تموم شدن ولی شک ندارم که اماری رو می افتم.صفار زاده قراره دوشنبه نمرات اماری رو بزنه ولی می دونم که میفتم چون شنیدم رحم نداره .خلی وقتها گره های کور زندگی رو با دعا باز کردم .ولی اماری نیاز به معجزه داره.کوانتم هم که فقط به امید نمره دادنش دل خوش کردم.
داستان درس خوندن منو درس خوندن هم کلاسیهام داستان جنگ ویتنام و امریکاست.که تجهیزات و امکانات و بی استرسی و بی دغدگیه اونا و من قابل قیاس نیست.خانوما رو که شک ندارم بابا براشون کار می کنه مامان می÷زه.من خیلی شانس بیارم سالی 4 بار مادر و بابام رو می بینم.روزهایی رو به یاد میارم که با استرس کار و نگرانی وضع کار سر کلاس صفار زاده حاضر می شدم.روزهایی رو به یاد داشتم به چند نفر التماس می کردم که سر کارم هوام رو داشته باشم.امروز می فهمم نه درس تونستم بخونم نه کارم درست از اب در اومد و ته کسی از غیبتهام بی اطلاع مونده.
روزهایی رو به یاد دارم که برای کلاس نوشین و رادمان رو تنها میگذاشتم و میومدم.روزهایی که ار بوی جوراب دهاتی ها اتوبوس تهران تا زنجان رو(بعد از کلاس گل نبی)فقط حرص می خوردم.حالا اونایی که از معنی اتوبوس سواری و زنذگی متاهلی و ... نمی دونن ما رو جا می گذارن و دماغشون رو با دیدن ما اونور می گیرن.دلم بیشتر از خودم برای رادمان می سوزه برای اون که این شهریه ها رو از گلوی اون زدم.همیشه با تو به مصاف مشکلات رپفتم .امروز هم از او مدد می خوام گرچه این بار خیلی دیر.
به خودت قسم .وقتی گناه هم می کنم به یادتم.گرچه خیلی خریت می خواد که این رو می گم .ولی هنوز امیدم به توست و بس.

Wednesday, December 01, 2004

نوشتن در مورد كلاسي كه مطمئنا توش كسي از وبلاگ سر در نمياره سخته.امروز دفترچه ها رو پست كردم .همون كاري كه تو اين 7 سال چندين بار انجام دادم و روز امتحان با چند تا تست ساده مكانيك رتبه بد و افتضاحي اوردم.
با خودم فكر مي كنم اگه به جاي اون استاداي در پيت دانشگاه زنجان يكي مث مراد شاهي مغناطيس رو درس مي داد من الان در شريف داشتم دكترا مي خوندم و يا اگه كرد بچه استاد كوانتمم بود قطعا همين دوزاري هم كه كوانتوم بلدم رو هم نمي دونستم.(نبايد از حق گذشت كه استاد كوانتم دانشگام واقعا عالي بود و خيلي ذلم مي خواد ببينمش ).به هر حال اميدوارم داستان كنكور امسال مثل چند سال قبل نباشه گرچه ظواهر اين رو نشون مي ده.
كنكور و ... از 22 سالگي تا حالا كه در مرز 28 سالگي هستم خودم هم از اين كم اوردم.تا بعد باي باي

Monday, August 16, 2004

بعضی وقتها به کج فکری ها خنده ام نمی گیره خیلی وقتها به اینده دل خوش نیستم خیلی روزها حرفهایی می شنوم که در جوابش یک کتاب حرف دارم .ولی ترجیح می دم سکوت کنم تا همون سعید ساکت و بی اطلاع از دور و برش بمونم.

همه ما اونایی که جنگ رو به یاد دارن بد بختیهای اون رو هم تا الان با خودشون یدک می کشن و به یاد دارن.یادم میاد دو سالم بود خونمون رو خیلی محو و مه الود به یاد دارم.من اگر در بریم ابادان می موندم شاید الان اصلا ایران نبودم .شاید تربیتم بعدهای دیگری ÷یدا می کرد شاید الان انگلیسی رو مثل زبان مادری حرف می زدم .ولی با شروع شدن جنگ ما هم خونمون رو رها کردیم و به شمال اومدیم .چه بدبختیها کشیدیم تا یک نفر رو پیدا کنیم تا با خاورش یره و بقایای اون خونه ویرون رو برامون بیاره که اون هم با چند قلم فرش سوخته و مجسمه های شکسته چیزی عایدمون نکرد.هنوز یادم هست که پدرم 14 روز در لاوان و سیری و خارک زیر موشک بود و با هر خبر بمبارانی منتظر بودیم خبر .... برامون بیارن.هر بار با هر خبر بمباران مادرم پابرهنه به مخابرات می رفت تا خبری از بابا بگیره .خبری که ممکن بود درست نباشه و ....

با تمام این حرفها جنگ تموم شد و بعد از مدتی پدرم به خاطر استرس ناشی از دوران جنگ و فشارهای کاری اون موقع زیر اتش و بمب ناراحتی پوستی و ریه و ... گرفت که تا الان هم همراهش هست و ول کنش نیست.همون پدری که در اتش و خون و بمب برای من نون شب می اورد حالا با اسپری باید همه جا بره.

اینها رو گفتم که بگم اونهایی که انتظار جنگی دیگه رو می کشن و حرف از جنگ نوینی می زنن گذشته رو از یاد بردن .اونها هنوز در همسایگیشون کشتار مردم عراق رو نمی بینن.اونها نمی بینن که صدام رفت ولی وضع کنونی عراق صد برابر بدتر از ذوره صدام شده اونهایی که تصرف عرلق رو قدرت امریکا می دونن بمبهای چند تونی رو از یاد بردن .
وقتی مردم رو در پارکها و بچه ها رو مشغول دوچرخه سواری و تفریح می بینم در خلوتم به حرفهای دوستان کج فکرم گریه می کنم .اونها شاید گرفتاریهای روحی دوره جنگ رو فراموش کردن .
خیلی بد که تعصب به وطن و کم کردن توقعات و ندیدن نکات مثبت به وجود بیاد اینجا ایرانه اینجا خاک ابا اجدادی ماست:
"چو ایران نباشد تن من نباد"
با تمام اینها همه می دونیم که گرونی هست کاستی هست بی مدیزیتی و کم کاری و ... هست ولی همه اینها به در به دری و بی خانمانی داغ عزیز دیدن می ارزه .

^^ [ ]